روزهای خوب کودکی

خاطرات کیارش و آینوش کوچولو

این روزهای ما

لباس هامو پوشیدم آماده بشم برم سرکار آینوش : مامان میخوا کجا بری؟ من : می خوام برم اداره آینوش : داداش میاد؟ من:نه آینوش : بابا میاد من: نه آینوش : پس کی میاد؟ من : آقا جون میاد پیشت آینوش : پس برو دیده (دیگه ) صبح شده کیارش مثل همیشه زود از خواب بیدار شده آینوش هم بیدار میشه و من یه شعر براش می خونم کیارش : مامان هیچ وقت این شعر رو برا من نخوندی من : خوب تو همیشه زودتر از من بیدار می شی کیارش :اون روز که من ساعت نه ونیم بیدار شدم ولی تو ساعت نه این شعر رو برام نخوندی و با یه حسرت خوش به حالت آینوش. از خونه بابام آش رشته آوردم کیارش خیلی آش رشته دوست داره آینوش : مامان آش رشته خریدی؟...
26 مهر 1395

ماجراهای آینوش

آینوش دختر نازم حالا دو ماه و پنج ماهشه و بسیار بامزه صحبت می کنه .خیلی زود حرف زدن رو یاد گرفت . چند وقت پیش ازم خواست ببرمش مهدکودک .به خاطر اینکه کیارش هر روز مدرسه میره اینم دلش می خواست مدرسه بره .حالا بگذریم از اینکه هر روز برای اینکه میارش مشق هاشو بنویسه ما کلی درگیریم . اولین روز مدرسه کیارش که آینوش اولین برگ دفتر مشقش رو پاره کرد و کیارش بی نهایت عصبانی شد که با وساطت باباش و چسبوندن اون برگ دفترش ماجرا ظاهرا ختم به خیر شد .در کل وقتی دو تا بچه داری بیشتر وقتت در حال میانجی گری و وساطته خلاصه از همه این حرفها که بگذریم آینوش رو به مهدکودک بردم و اولین روز بدون هیچ گونه گریه و زاری به مهد کودک رفت .دومین روز هم همچنین ...سوم...
20 مهر 1395