روزهای خوب کودکی
روزهای خوب کودکی
خاطرات کیارش و آینوش کوچولو
تاريخ : شنبه 1 مهر 1396 | نویسنده : مامان کیارش
بازدید : 6 مرتبه




کیارش در تولد پارمیدا 30 شهریور.


موضوع :
تاريخ : شنبه 1 مهر 1396 | نویسنده : مامان کیارش
بازدید : 4 مرتبه


کیارش و دوستاش در اولین روز مدرسه


موضوع :
تاريخ : شنبه 1 مهر 1396 | نویسنده : مامان کیارش
بازدید : 4 مرتبه








موضوع :
تاريخ : جمعه 27 مرداد 1396 | نویسنده : مامان کیارش
بازدید : 12 مرتبه


کیارش در تنگه زیبای هلد





موضوع :
تاريخ : يکشنبه 25 تير 1396 | نویسنده : مامان کیارش
بازدید : 14 مرتبه


کیارش و طاها در سراب گاماسیاب نهاوند

کیارش و طاها در سراب گاماسیاب نهاوند


موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 1 تير 1396 | نویسنده : مامان کیارش
بازدید : 15 مرتبه


جشن آخرین روز مدرسه کیارش



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 11 اسفند 1395 | نویسنده : مامان کیارش
بازدید : 68 مرتبه




موضوع :
تاريخ : دوشنبه 26 مهر 1395 | نویسنده : مامان کیارش
بازدید : 112 مرتبه

لباس هامو پوشیدم آماده بشم برم سرکار

آینوش : مامان میخوا کجا بری؟

من : می خوام برم اداره

آینوش : داداش میاد؟

من:نه

آینوش : بابا میاد

من: نه

آینوش : پس کی میاد؟

من : آقا جون میاد پیشت

آینوش : پس برو دیده (دیگه )

niniweblog.com

صبح شده کیارش مثل همیشه زود از خواب بیدار شده

آینوش هم بیدار میشه و من یه شعر براش می خونم

کیارش : مامان هیچ وقت این شعر رو برا من نخوندی

من : خوب تو همیشه زودتر از من بیدار می شی

کیارش :اون روز که من ساعت نه ونیم بیدار شدم ولی تو ساعت نه این شعر رو برام نخوندی و با یه حسرت خوش به حالت آینوش.بوس

niniweblog.com

از خونه بابام آش رشته آوردم کیارش خیلی آش رشته دوست داره

آینوش : مامان آش رشته خریدی؟

من : نه مادر جون درست کرده گفته ببر کیارش و آینوش بخورن

آینوش : دفته(گفته) بابا هم بخوره ،بابا بیا آش رشته بخور .




موضوع :
تاريخ : سه شنبه 20 مهر 1395 | نویسنده : مامان کیارش
بازدید : 88 مرتبه

آینوش دختر نازم حالا دو ماه و پنج ماهشه و بسیار بامزه صحبت می کنه .خیلی زود حرف زدن رو یاد گرفت .

چند وقت پیش ازم خواست ببرمش مهدکودک .به خاطر اینکه کیارش هر روز مدرسه میره اینم دلش می خواست مدرسه بره .حالا بگذریم از اینکه هر روز برای اینکه میارش مشق هاشو بنویسه ما کلی درگیریم . اولین روز مدرسه کیارش که آینوش اولین برگ دفتر مشقش رو پاره کرد و کیارش بی نهایت عصبانی شدعصبانیکه با وساطت باباش و چسبوندن اون برگ دفترش ماجرا ظاهرا ختم به خیر شد .در کل وقتی دو تا بچه داری بیشتر وقتت در حال میانجی گری و وساطتهبدبو

خلاصه از همه این حرفها که بگذریم آینوش رو به مهدکودک بردم و اولین روز بدون هیچ گونه گریه و زاری به مهد کودک رفت .دومین روز هم همچنین ...سومین بار که خواستمش ببرمش یه کمی خواب آلود بود و گریه کرد منم نبردمش ....

روز بعدش خیلی منطقی گفت :دیگه نمیرم مهد تودتت(کودک) میخوام برم خونه آجون(آقا جون).منم فعلا کوتاه اومدم .

آینوش تو این شبهای محرم صدای طبل رو می شنید بسیار مشتاق رفتن و دیدن اونها شده بود .می گفت بریم طبل ندا تنیم .بریم پیش بچیا.

چند روز پیش من و داریوش و آینوش رفتیم سینما فیلم فروشنده روببینیم برای اینکه مناسب سن کیارش نیست اونو نبردیم .آینوش اول خوابید بعد که بیدار شد خیلی جدی تا آخر فیلم رو نگاه کرد و حالا هم میگه دوباره بریم سینما.تعجب

و کار جالب دیگه آینوش اینه که همه چیز رو بلده و ما هر کاری میخوایم براش انجام بدیم میگه :خودم بِلدم.و اگه نتونه انجامش بده میاد خیلی جدی میگه خودم بِلد نیستم.زیبا

کیارش داشت خیلی جدی یه چیزی  رو با هیجان تعریف می کرد من و داریوش هم داشتیم گوش می دادیم یه دفه آینوش به کیارش اشاره کرد و گفت :این دورود(دروغ)میده(میگه) خندونک

با ماجراهای جالب  کیارش و آینوش برمی گردمبای بای

 




موضوع :
تاريخ : سه شنبه 20 مهر 1395 | نویسنده : مامان کیارش
بازدید : 113 مرتبه




موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 20 صفحه بعد
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
پيوند هاي روزانه
صفحات جداگانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 30 نفر
بازديدهاي ديروز : 18 نفر
بازدید هفته قبل : 30 نفر
كل بازديدها : 141648 نفر