روزهای خوب کودکی
خاطرات کیارش و آینوش کوچولو
تاريخ : پنجشنبه 24 دی 1394 | نویسنده : مامان کیارش
بازدید : 70 مرتبه

یک روز عراقیا به خرمشهر حمله کردند و خرمشهر از خودش دفا کرد ولی آن ها پیروز نشدند و عراقیا پیروز شدند ولی آنها آمدن به شمال و شمالم از خودش دفا کرد ولی آن هم پیروز نشدن و جلوتر رفتند و دیدند که یک نفر دارد با نارنجک حمله می کنم و  که نارنجک در زیر تانک عراقیا افتاد همه ی عراقیا شهید شدند.




موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 24 دی 1394 | نویسنده : مامان کیارش
بازدید : 53 مرتبه

روزی روزگاری پاییز شروع شد و کیارش می رفت مدرسه و درس می خواند.وقتی که در کلاس شدخوش حال شد و گفت :چه قدر تمیز!مشق می نوشت .وقتی مدرسه تمام شدرفت در خانه و فردا دوباره آمد به مدرسه و خوش حال شد و گفت "خدایا شکر که دوباره به مدرسه آمدم و روز تعطیلی شروع شد.

94.10.5




موضوع :
تاريخ : جمعه 20 شهريور 1394 | نویسنده : مامان کیارش
بازدید : 179 مرتبه

لاک شت نینجا که برای کیارش خریدیم




موضوع :
تاريخ : جمعه 20 شهريور 1394 | نویسنده : مامان کیارش
بازدید : 174 مرتبه

هفته گذشته قسمت شد و ما به مشهد رفتیم .مشهد فوق العاده شلوغ بود.کیارش برای اولین بار بود که به مشهد میرفت .روز اول که رسیدیم رفتیم زیارت حرم امام رضا (ع).کیارش همراه باباش از قسمت مردونه وارد شد و ما از قسمت زنونه که به دلیل شلوغی من اضلا نتونستم تا ضریح برم .و اما مشاهدات کیارش از زبان خودش:

مردم حمله میکردن به قبر امام رضا و دوباره میخواستن اونو بکشن .مامان چرا مردم حمله میکنن و همدیگه رو هل میدن .اونا باید دعا بخونن نه اینکه حمله کنن .واقعا حرف درست رو باید از زبون بچه شنید.

خلاصه روزای بعد هم به مجتمع های تجاری و طرقبه رفتیم .در کل سفر کوتاه و مفیدی بود.




موضوع :
تاريخ : سه شنبه 20 مرداد 1394 | نویسنده : مامان کیارش
بازدید : 200 مرتبه

اینم چند تاعکس که تازه پیداشون کردم

کیارش کنار منار خرم آباد

کیارش کنار مناره آجری باستانی خرم آباد

کیارش

کیارش کنار ذرخت بلوط

کیارش بالای کمد دیواری

کیارش بالای کمد دیواری




موضوع :
تاريخ : سه شنبه 20 مرداد 1394 | نویسنده : مامان کیارش
بازدید : 180 مرتبه

من می خواهم در آینده باستان شناس بشم .فسیل صدف پیدا کردم .بابام هم برام فسیل گل پیدا کرد.من کتاب بابامو گرفتم . کتاب بابام در مورد سکه های قدیمی است .من آلبوم سکه های قدیمی خارجی دارم .من و بابام فسیل حلزون هم داریم .دلم میخواد چراغ جادو داشته باشم ولی حیف که وجود نداره.من با مامان دبلنا بازی می کنم و همیشه می برمش.من کلاس بدمینتون میرم ولی شاید یک هفته دیگه بریم مسابقه.کلاس چرتکه میرم و عددهای سخت یاد می گیرم.




موضوع :
تاريخ : جمعه 16 مرداد 1394 | نویسنده : مامان کیارش
بازدید : 200 مرتبه




موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 4 دی 1393 | نویسنده : مامان کیارش
بازدید : 159 مرتبه




موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 26 آذر 1393 | نویسنده : مامان کیارش
بازدید : 137 مرتبه

این روزها اینقدر سرم شلوغه که دیگه وقت ندارم خاطرات کیارش و اینوش رو ثبت کنم. واقعا دو تا بچه داشتن خیلی با یه بچه فرق میکنه .دوبچه مساویه با دوبرابر انرژی.....




موضوع :
تاريخ : دوشنبه 7 مهر 1393 | نویسنده : مامان کیارش
بازدید : 248 مرتبه

می خوام از روزی که آینوش متولد شد بنویسم و احساسات پاک کیارش .روزی که رفتم بیمارستان برای تشکیل پرونده ازم خواستن که شب ساعت 10 برگردم وشب قبل از سزارین توی بیمارستان بمونم .اما من نمی خواستم کیارش رو برای دوشب تنها بذارم.وقتی میخواستم برم کیارش اومد جلو وگفت مامان برمی گردی ؟ قلبم به اندازه تمام تنهایی کیارش گرفت .تو راه گریه کردم و از کسیولین بخش خواستم اجازه بدن برگردم و برگشتم وتا صبح پیش کیارش خوابیدم .دلهره واضطراب برای سزارین باعث شد تا صبح نخوابم ودقیقه ها رو بشمارم تا صبح بشه .راهی بیمارستان شدم و عمل سزارین رو انجام دادم و به مدت یک شب بستری شدم .کیارش اون روز و اون شب پیش عمه اش و طاها واونا زحمت کشیده وسرگرمش کردن. فردای اون روز از بابای کیارش خواستم کیارش رو بیاره تا ببینمش کیارش اومد خواهرشو دید ولی وقتی منو تو لباس بیمارستان دید گفت میخوام برم .بغلش کردم وخیلی زود رفت دلم پر میکشید براش. اومدیم خونه وبهانه جویی های کیارش شروع شد و من بیمار وخسته  نمی تونستم بهش توجه کنم .یه روز اینقد دلش گرفت که گفت نمیدونم چرا حالم بده .به بابا بگو بیاد منو ببره تا حالم خوب بشه .باید برم پارک و باباش برد پارک و حالش بهتر شد .خلاصه بابای کیارش کاملا در اختیار کیارش بودتا کمبودی احساس نکنه .خلاصه روزهایی بر ما گذشت تا کیارش به وجود خواهرش عادت کنه والان خیلی دوسش داره و درقبالش احساس مسئولیت میکنه .آینوش هم خیلی اونو میشناسه وکیارش رو که می بینه شروع میکنه به خندیدن وهمی برای کیارش دلگرم کننده است .الان آینوش که گریه میکنه میاد به من میگه زود باش خواهرمو بغل کن .داره میمیره بع فردا گریه نکنی بگی بچه م مرد .زود باش بیا پیششش.دوسش داره ولی نمیدونه چه جوری دوست داشتنشو نشون بده .باید منتظر موند تا ببینم چی میشه.




موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 19 صفحه بعد
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
پيوند هاي روزانه
صفحات جداگانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 87 نفر
بازديدهاي ديروز : 16 نفر
بازدید هفته قبل : 187 نفر
كل بازديدها : 120884 نفر