چند وقت پیش کیارش رو بردم پارک .بعد از کلی سرسره بازی یه چرخ وفلکی دوره گرد اومد که بچه ها رو سوار کنه .یادش به خیر خودمون بچگی هامون سوار این چرخ وفلک ها می شدیم چه حالی داشت ..حالا نوبت کیارش بود سوار این چرخ وفلک ها بشه و اینم کیارش سوار بر چرخ وفلک

وچند تا عکس دیگه

بقیه عکس ها در ادامه مطلب
موضوع :
برای اینکه به کیارش پس اندازکردن رو یاد بدیم رفتیم و یه قلک براش خریدیم .البته خودش قلکش رو انتخاب کرد و برای اینکه انگیزه پول جمع کردن داشته باشه یکی از اسباب بازیهای موردعلاقه شو که دوست داره براش بخریم مشخص کردیم و بهش گفتیم اگه پولهاتو جمع کنی برات دایناسور بزرگ می خریم حالا پسرم هرچی پول خرد داریم از ما می گیره و میندازه تو قلکش 
دیروز هم کیارش اومده پیشم می گه مامان یه بچه ای تو مهدکودک بود مامانش براش جایزه خریده منم خیلی پسر ساکتی ام برا منم جایزه بخر بده به خانم معمم(معلم)تا به من بده
اینم عکس قلک کیارش

موضوع :
مادر يعني به تعداد همه روزهاي گذشته تو، صبوري!
مادر يعني به تعداد همه روزهاي آينده تو ،دلواپسي!
مادر يعني به تعداد آرامش همه خوابهاي کودکانه تو، بيداري!
مادر يعني بهانه بوسيدن خستگي دستهايي که عمري به پاي باليدن تو چروک شد!
مادر يعني بهانه در آغوش کشيدن زني که نوازشگر همه سالهاي دلتنگي تو بود!
مادر يعني باز هم بهانه مادر گرفتن....
روز مادر مبارک
موضوع :
هفته قبل که کیارش رو به مهدکودک بردم باز هم گریه کرد وبی قراری و اصلا راضی نمی شد به مهدکدوک بره. بنابراین تصمیم گرفتم مهدکودکش رو عوض کنم با پرس وجو از دوستانم یک مهد کودک خوب که نزدیک خونه مون هم هست پیدا کردم و کیارش رو به اونجا بردم .به جز روز اول که بی تابی وبی قراری می کرد خوشبختانه بقیه روزها با میل ورغبت می رفت .تو مهدکودک یک آموزشگاه زبان هم وجود داره که کیارش رو اونجا هم ثبت نام کردم .والان سه روز هم کلاس زبان میره .
تو روزهایی که پدریزرگم فوت کرده بود وما درگیر مراسم بودیم کیارش رو صبح ها مهد می بردم و بعداز ظهر هم به عمه اش می سپردم .چون روز اول که با من اومده بود ومنو می دید که گریه می کردم می اومد پیش من و می گفت مامان عیبی نداره گریه نکن بابابزرگ مریض شده الان آمبولانس اونو می یاره ودائم منو می بوسید فدای پسرم بشم که این چیزها رو می فهمید وبه مامان دلداری می داد.
موضوع :
هفته قبل پدریزرگ مهربانم از میان مارفت.پدربزرگ عزیزم که همیشه با لبخندهایش ،قصه هایش ما رو شاد می کرد و همیشه در کنارش شاد بودیم وآرامش را به روح خسته مان هدیه می کرد .پدربزرگم را با اشکهایمان بدرقه کردیم و او را به آغوش خاک سرد سپردیم .مهربان یادگار روزهای کودکیم خدانگهدارت ......
روحش شاد ویادش گرامی باد.
موضوع :
امروز 8 اردیبهشت هشتمین سالگرد عقد من و بابا داریوش است .روزی که پیوند مقدس قلبهایمان در دفتر زندگی مان ثبت شد .یادش به خیر .....برای ما این روز خیلی حرمت دارد روزی که منتظرش بودیم .آغاز رسمی یک زندگی وثبت رسمی یک عشق.
داریوش عزیزم برای همه روزهای خوبی که برایم خاطرات ارزشمندی شد که هیچ وقت تکرار نمی شود .به خاطر همه احساسات پاک و صداقت بی ریایت ازت ممنونم .خدارا به لحظه لحظه عشق مان سوگند می دهم که همیشه نگهدار تو و کیارش عزیزم که حاصل این عشق است باشد .
چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
کودک قلب من این قصه ی شاد
از لبان تو شنید
زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست
قصه ی شیرینی ست
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
(قسمتی از شعر آبی،خاکستری،سیاه نوشته حمید مصدق )
موضوع :

کیارش توی حیاط خونه مادر شوهرم که البته طبقه پایین ما هستند .مادر شوهرم خیلی به گل علاقه داره و باغچه توی حیاطش واقعا زیباست مخصوصا فصل اردیبهشت که تقریبا همه گل هاش باز می شه.

کیارش در نمایی دیگر
بقیه عکس ها در ادامه مطلب
موضوع :
روز چهارشنبه ظهر مهمون داشتم .بعد از رفتن مهمون ها متوجه شدم کیارش تب داره و تبش داره شدیدتر می شه
.اول اومدم با شربت استامینوفن تبش رو کم کنم که دیدم چندان تاثیری نداره .غروب اون روز هم رفتیم بیرون وبرگشتیم .خلاصه شب ساعت 9 که باز هم تب کیارش رو چک کردم دیدم داره بدتر می شه .تصمیم گرفتم ببرمش دکتر
.با کلی داستان سازی و فیلم من وباباش کیارش رو راضی کردیم که ببریمش بیمارستان.
بعد از اینکه به مطب دکتر رسیدیم کیارش شروع کرد به گریه کردن
هرچی دکتر باهاش صحبت می کرد هیچ تاثیری نداشت .بعد از معاینه رفتیم داروهای کیارش رو گرفتیم که یه آمپول پنی سیلین و دگزا هم توی داروهاش بود که باید همون لحظه براش می زدیم .کیارش تا آمپول ها رو دید شروع کرد به چنان گریه وجیغی
که نگو ونپرس .بعد اززدن آمپول ها کیارش گریه می کرد ومی گفت :مامان می خواستی برام آمپول نزنی.اونا خیلی تیز بودن
مامان دیگه باید قول بدی برام امپول نزنی
خلاصه بچه ام با زدن این حرفها دل منو کباب می کرد ومنم همش قربون صدقه اش می رفتم تا یه کمی آروم شد.
وقتی اومدیم خونه کیارش بهتر شده بود واومد پیشم وگفت مامان آمپول ها از بین رفتن.
الان حالش خیلی بهتره فقط جای آمپول هاش درد می کنه.الهی من فداش بشم .اینم فرصت خوبی بود برای من که به کیارش یاد بدم اگر دستهاشو مرتب نشوره میکروب ها وارد بدنش می شن وباید آمپول بزنه.حالا امروز که از خواب بیدارشد اومد پیشم و گفت مامان دست وصورتم رو بشور فک کنم میرکوب (میکروب)رو دستام باشه.
موضوع :
کیارش این روزها باز هم به سختی به مهدکودک میره .انگار هر چی من باهاش بیشتر سرکلاس میرم بیشتر به من وابسته می شه .حالا مهدکودک رو دوست داره و ازمن می خواد ببرمش ولی دوست داره منم اونجا پیشش بمونم .حالا نمی دونم چی می شه خداکنه زودتر به مهدعادت کنه .
چند تا عکس از کیارش:

کیارش در کنار لاله واژگون که هر سال قبل از اومدن بهار از خاک سربلند می کنه و نوید بهار رو به ما می ده .این گل بی نهایت زیباست و گلبرگ هاش واقعارنگ منحصر به فردی دارد.

بقیه عکس ها در ادامه مطلب
موضوع :





